X
تبلیغات
دنیای پس از مرگ

دنیای پس از مرگ

همه فرشته ها بهشتی نیستند و همه آدما جهنمی

دستانم آفرید...

این تصویر مربوط بسته قبلیه...تصویر سازی یه حس خیلی سخته اما تلخ تر اونیه که بیان می کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط تکتم  | 

سه شنبه صبح...

 

خیال می کرد مردن سخت نیست...دلش می خواست خیال کند مردن سخت نیست...

بعد از ساعتی سیاهی می خواست بلند شود...صدای پرندگان که سرخوش می خواندند عذابش می داد.اشکهایش تمام نمی شد...حسرت بود که می بارید....می خواست بلند شود...کنار پنجره برود و فکر کند...دلش می خواست برود بیرون ...فریاد بزند و خدا را بخواهد ...بپرسدش حکمت کارش چیست؟

اما...با سرم به تخت دوخته شده بود،آنقدر کرخ  بود که نمی توانست تکان بخورد...به یاد نوشته هایش افتاد که صحنه مرگش را توصیف کرده بود...

خیال می کرد مردن سخت نیست...دلش می خواست خیال کند مردن سخت نیست...

مسکن داخل سرم دو مرتبه گیجش کرده بود...اشکهایش تمام نمی شد...اولین باری نبود که گریه می کرد، اما اولین باری بود که گریه آرامش نمی کرد...نمی دانست که چند ساعت است ابر چشمانش باریدن گرفته...باران بهار نیست، پائیزی ست...مدام می آید و تمام نمی شود...

خیال می کند مردن سخت نیست...دلش می خواست خیال کند مردن سخت نیست...

رقص چشمان خاکستری است که در ذهنش نقش می بندد...آنقدر واقعی که هوس کرده دستانش را بگیرد...چهره ای در ذهنش سنگینی می کند...تمام اتاق چشم شده... خاکستری چشمانش زل زده به تخت...زل زده به سرم...صدای خنده صد ها چشم خاکستری در اتاق می پیچد...صدایش تمام فکرش را پر کرده...باز ولخرجی کردی...

اولین باری نیست که گریه می کند...اما اولین باری است که گریه آرامش نمی کند....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:12  توسط تکتم  | 

ليلي!زندگي كن...

ليلي! زندگي كن

ليلي قصه اش را دوباره خواند براي هزارمين بار و مثل هر بار ليلي قصه باز هم مرد.

ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.

خدا گفت: هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد. ليلي! قصه ات را عوض كن.

ليلي اما مي ترسيد. ليلي به مردن عادت داشت.

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.

خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد. دنیا لیلی زنده می خواهد.

لیلی آه نیست. لیلی اشک نیست. لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست. لیلی! زندگی کن.

اگر لیلی بمیرد.چه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟ چه کسی غبار اندوه را از طاقچه زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهن عشق را بدوزد؟

لیلی! قصه ات را دوباره بنویس.

لیلی به قصه اش بر گشت.

این بار اما نه به قصد مردن.که به قصد زندگی.

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بود از لیلی های ساده گمنام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:22  توسط تکتم  | 

گورستان

گورستان

در گورستانی متروک ...
که دیگر هرگز ...
مرده ای در آن دفن نمی شود ...
زنده ها ...
با قدمهایی رنگین از علف ...
به روی تپه می آیند تا ...
نوشته های روی سنگهای قبر را بخوانند ...
گورستان هنوز زنده ها را به سوی خود می کشد ...
اما دیگر هرگز مرده ای به آنجا نمی آید ...
و این اشعار همه جا به چشم می خورد :

آنهایی که امروز ...
زنده به اینجا می آیند ...
تا سنگها را بخوانند و باز گردند ...
فردا مرده خواهند آمد ...
تا بمانند ...

سنگ قبرها ...
که اینچنین با یقین از مرگ سخن می گویند ...
همیشه در حیرت اند ...
که چرا دیگر هرگز ...
مرده ای از راه نمی رسد ...
و پرهیز و امتناع مردم از مردن برای چیست ؟

آسان میتوان شوخ طبعی کرد ...
و به سنگها گفت :
مردم از مردن بیزارند ...
و دیگر هرگز نمی میرند ...

به گمانم آنها این دروغ را باور می کنند ...
سنگهای قبر ...
در گورستانی متروک ...
که دیگر هرگز مرده ای در آن دفن نمی شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 1:32  توسط تکتم  | 

امید

کریستو فر مارلو می گه:

عاملی که اینگونه زندگی ما را غم انگیز ساخته پیری و پایان لذتها نیست بلکه قطع امید است...

تا چه حد این حرف رو قبول داری؟ تا حالا شده با امید به داشتن به چیزی به جایی برسی که حتی فکرش هم برات مشکل بوده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:39  توسط تکتم  | 

غم و شادی...

باز هم می خوام از جبران بنویسم:

روح غمگین هنگامی که با روحی شبیه حود متحد می شود تسکین می یابد...دلهایی که به واسطه غم به هم گره می خورند در شوکت و شادمانی از هم جدا نخواهند شد.عشقی که با اشک تطهیر شده است پاک و زیبا...جاودانه می ماند.

the sorrowful spirit finds rest when united with a similar one...hearts that are united through the medium of sorrow will not be separated by the glory of happiness. love that is cleansede bye tears will remain eternally pure and beautiful

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11:50  توسط تکتم  | 

یه سخن...

 

بشر در صفحه شطرنج ابدیت چون پیاده ای است در دست خدا و شیطان.

(یوهان ولفگانگ فون گوته)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 21:19  توسط تکتم  | 

زندگی...

جهنم از آن تو نیست

زندگی روسپی زیبایی است که هرکس فاحشه گری اش را دید از زیبایی آن چشم فروبست.

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:2  توسط تکتم  | 

یلدا بازی

مسعود خان لطف کردند و دعوتم کردند به یلدا بازی.

1.به لهجه شناسنامم دهاتی دی ماهم..

2. ارغوانی رنگم....شاد و شیطون اما غمگین دل و خسته از جور زمونه

3.کودکان را دوست دارم از زمانی که با شعر کودکیمان (چشم چشم دو ابرو...)نقاشی کردن یادشان دادم....غرق در لذت می شدم زمانی که نقاشیهاشان را با شوق روبرویم می گرفتند تا تحسینشان کنم...

4.سایه مرگ پدر کودکیهایم را خاکستری کرد ...2 ساله بودم که مهر یتیم به پیشانیم خورد....همه می گفتند او پیش خداستو من با مغز کوچکم این جمله را حلاجی می کردم...

5.توانستم بعد دیگری از خودم را ببینم اما دیگران ریشخندم کردند که دخترک دیوانه است...

6.از چهارچوبها بیزارم که همیشه بند دستانم بوده...متنفر از هنر ژرژ سورا و نقاط منظمش...و عاشق پیکاسو و هنر نابش که همیشه سخنی در چنته دارد....

یلدایی باشید...در آخر هم از دوستان خوبم وحید(بشر را در نور دیدم و بشر را در ظلمت)و غریبه مهربون داداش خوبم (متولد 15 فوریه) وکویری که حرفاش به لطافت دریاس کویردعوت می کنم که این بازی رو ادامه بدن ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 1:15  توسط تکتم  | 

حقی که نمی توانی بگیری...

 

امروز بی تاب نوشتنم....عنان مرا گرفته...ذهنم را می کاود تا به خاطرات و آرزوهایم برسد....دلش شاد هرچه می خواهد بکند....تلخ کامیهایم را به رویم می آورد...چشمانم می جوشند...گناهانم را نشانم می دهد...خجل می شوم....آرزوهایم را ورق می زند....امیدی تازه می یابم...بر گذشته می نگرد...قلبم می لرزد......حسرت را نسانم می دهد....خنده ام می گیرد ....انگار قیامت شده

حاسبو انفسکم قبل تحاسبوا     به حساب خود برسید قبل از اینکه به حسابتان برسند....

می خواهم غرق خود و خدای خود شوم...یعنی می شود؟!....ممکن است دل کندن از این زمین و زمینیان که هر روزش فریبی تازه دارد.....چشمانم را می بندم سیاهی نقش می بندد....بانوی هزار رنگ....چیزهایی که اینجاست نور دل می خواهد تا تماشایی شود..یعنی می شود؟!   

مثل موشی شده ام در قفسی مدور...این یعنی به هیچ جا نرسیدن...همانجا ماندن و امید داشتن....قلبم سنگین شده مالامال از غم بی وفایانی است که خود رفته و غمشان مانده....دنیای هماهنگی است یکی میرود و یکی تا ابد می ماند ....کاش انسانها چون غمها ماندگار.....

غروب نزدیک است اما ابرها خورشید را به مهمانی برده اند....امروز آسمان خون نمیگیرد....کاش فردا هم مهمانشان باشد تا طلوع نکند....نه طلوع می کرد اما من نمیدیدم...اینطور بهتر است......شاید طلوع برای بعضی شروع باشد...اما بی خبرند که هر طلوع با خودش غم می آورد....دلشان به چه چیزهایی خوش است؟... منکه از هرچه آغاز بیزارم...که در پای همین پایانهاگیر کرده ام ...به پایان می رسم؟

شاید هم خود به همه پایان بدهم!!! چه جسارتی می خواهد....گمان نکنم چنین دل شیری داشته باشم.....حقی که باید بدهد ....مضحک نیست خود نمی توانی بگیری!...اگر بگیری زنجیر می شوی این خلاصه اش است! دلم می خواهد فریاد شوم... خراب هرچه بیداد....آن زمان است که مرغ دلم آرام میگیرد....از هر چه بدی رسته، آزاد چون ....یک نگاه...کلمات همچنان می جوشند وقتی داغ کرده ام و می سوزم....چشمانم نمیبیند....و دستانم....کجایند؟؟...اینجاست....پودر شده اما هنوز کلمات می جوشند.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 1:19  توسط تکتم  | 

یه تغییر...

علیرضا گفته بود که وقتی وبلاگم رو می خونه یاد مسجد محلشون می افته...می گفت خیلی یه نواخت شدم ...فکری بودم که یه تغییر اساسی بدم که به این نوشته پائولو کوئیلو بر خوردم فکر کنم برا قدم اول بد نباشه ...سرم خیلی شلوغ شده اما اگه وقت کنم می خوام خودم طراحی کنم و از طرحهای خودم بذارم ...

 

به کرم سبز بیاندیش. این موجود بیشتر عمر خود را روی زمین میگذراند در حالیکه به پرندگان غبطه میخورد و از سرنوشت و ظاهر خود آزرده است.

او با خود می اندیشد :  من مطرود ترین موجود دنیا هستم ، زشت و بدترکیب و محکوم به خزیدن روی خاک

 اما یک روز مادر طبیعت از کرم خواست یک پیله بسازد. کرم سبز وحشت زده شد زیرا هرگز قبلاً پیله نساخته بود. او با خود اندیشید که حتماً باید گورش را آماده کند . پس آماده مرگ شد.
ک
رم سبز آزرده خاطر از زندگی که تا آن زمان داشته زبان گله به خداوند گشود : « درست همان موقعی که به اوضاع عادت کرده بودم همین را هم از من گرفتی.»

 در اوج ناامیدی خود را در پیله مدفون کرد و به انتظار مرگ نشست. چند روز بعد دریافت که به پروانه ای زیبا مبدل شده است. او دیگر می توانست به آسمان پرواز کند و همه تحسین اش کنند. اکنون او از معنای زندگی و تدبیر خداوند در شگفت است. »

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 18:13  توسط تکتم  | 

آخره خط...

عزیزی برام نظر گذاشته که

وقتی برای بلعیدن ثانیه ها فانوس دستت میگیری و مثل شیخ اونا ( از دیو و دد ملول میشی ) گرد شهر پی آدم میگردی, شاید یکی رو ببینی از فرط خستگی یه هویی, اشتباهی, به صراط مستقیم لیز خورده , اشتباه نکن ,اصلا هم فکر نکن پاهاش از لب گور واستادن میلرزه ,نه.آدم نشده که هیچ دست یاریتم رد میزنه.باور کن مردم واسه موعظه گوشاشون از گاو سهراب هم سیرتره

اما عزیزم شاید هنوز یه جایی یه گوشی بری شنیدن باشه ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 18:20  توسط تکتم  | 

خودم...

شاید یه تلنگر لازمه...

تو این پست می خوام از خودم بگم ...شاید باید تو اولین پستا این کار رو می کردم اما خوب به هر حال....

من تکتم هستم ...یه دختر به ظاهر شاد و سرزنده که وقتی ببینم کسی ناراحته انقدر باهاش شوخی می کنم و از هر موضوعی یه سوژه خنده دار می سازم که طرف غم و غصه یادش بره اما اینا فقط ظاهره کی باورش میشه اون تُکی شیطون یه دنیا غم تو دلشه یه روزایی میشه که دلم می خواد فقط یه جا بشینم و لال مونی بگیرم... کی باورش میشه تُکی یه روزایی دلش می خواد بمیره اما روز شروع نشه ...فقط 19 سالمه اما به اندازه 1000 سال از این دنیا سیرم...می خوام یه اعترافی بکنم ....قبل از نوشتن این وب خیلی داغون بودم فقط به مرگ فکر می کردم و تو تنهایی خودم داشتم می سوختم خیلی سعی می کردم تنها نباشم تا کمتر افسرده بشم به خاطر یه ماجرای خیلی احمقانه امسال برای کنکور هیچی نخوندم و قبول نشدن تو کنکور هم به این افسردگی دامن زد جوری شده بود که نشسته بودم یهو بدون هیچ دلیلی اشک از چشام سرازیر می شد ...یادم رفت بگم گرافیک خوندم و کنکور هنر دادم رتبم هم خوب شد  اما بعد انتخاب رشته تهران قبول نشدم...تنها امیدی که داشتم این بود که تو کنکور کاردانی فنی قبول شده بودم و منتظر مرحله عملی بودم رتبه تئوریم ۲۷۳ بود...این دوگانگی که داشتم خودمو بیشتر از همه داغون می کرد سعی می کردم ظاهرم مثل همیشه باشه اما از باطن خراب ...تا اینکه شروع به نوشتن این وبلاگ کردم ...خیلی کتاب در این باره خوندم ...خیلی تلاش کردم تا مطالبی که می نویسم سندیت داشته باشه و تا حدودی هم موفق شدم ...با نوشتم و خوندن این مطالب خیلی چیزا برام عوض شد ...مرگ و زندگی دیگه برام یه بازی نیست یه قانونه که باید روال عادی خودش رو طی کنه ...دیگه نمی خواستم بمیرم چون دیدم دستام خالیه با چی برم اونجا؟ بگم 19 سال چه کار کردم؟ بگم 19 سال چی جمع کردم برای این روز ؟ نه هنوز تو این دنیا کار دارم... یه زمانی یه اشتباهی کردم اما خدا بهم فرصت داده تا جبران کنم... اینکه هنوز نفس می کشم یعنی اینکه : اینم فرصت نشون بده ببینم چند مرده حلاجی!  و می خوام به خودم و خدام نشون بدم که دارم میشم همون تکتمی که روز اول بودم ...می خوا قلم مو رو بردارم و یه رنگ سفید بکشم رو تمام این سیاهی ها رنگ سبز رو بردارم و به جای قفسی که پرنده دلم رو اسیر کرده یه درخت سر سبز بکشم ...رنگ زردم کجاست جای خورشید مهر و لطف خدا تو این تابلو خالیه تا تمام برفا و یخهای دلم رو آب کنه ...تا تمام آلودگیهارو پاک کنه...اما هنوز یه تیکه دلم خالیه هر چی رنگ میزنم پس میزنه ....رنگ رو قبول نمی کنه ...باید چه کار کنم ...هر کاری می کنم نمیشه ...شما راهی دارید ؟ چه جوری از نو بسازم این انار یلدایی رو ...تیکه شده دونه های انار ریخته رو زمین نمی تونم همه رو جمع کنم نمی تونم دوباره سر جاشون بذارم ...باید چه کار کنم با این اناره چاک چاک ...

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 0:28  توسط تکتم  | 

گفتی که تو را عذاب خواهم فرمود

من در عجبم که آن کجا خواهد بود؟

آنجا که تویی عذاب نبود آنجا

آنجا که تو نیستی کجا خواهد بود؟

 

روزی که تو را آفریدم آنقدر پاک بودی و زلال که در آسمان و زمین به خاطر میلادت جشن و سرور بود.ملائک گرد جسم کوچک و بلورینت حلقه زده بودند مبادا که ترک بردارد بلور آسمانی پیکر تو .دو ملک بر شانه هایت نشاندم ،تا از یادم مبری... اما هر چه گذشت بیشتر فراموشم کردی... ملائکم را رنجاندی ...با سرمای گناه شیشه گرم وجودت را به ترک واداشتی ...ذره ذره زنگار معصیت بر سطح صیقلیش پاشاندی...و این شد که حال نه فرشتگان سرود عشقت می خوانند و نه انسانها برای ورودت نغمه شادی سر می دهند. نعمتت افزون نمودم تا شاید به یاد آوری که زمانی خدایم می خواندی،زمانی بنده نیکم بودی که عذاب را از تو دور می دانستم، اما به جای شکر سرکشی نمودی...هر چه بدست آوردی از تلاش خود و هر چه از دست دادی از قضا و قدر دانستی ...خدائیم را هیچ انگاشتی...باز هم فرصت ...باز هم نعمت...اما باز هم بی اثر...بیم عذاب دادم ...به تمسخر گرفتی ...انقدر غرور داشتی که قدرتم را هیچ خواندی...اما هر بار خواستم عذابی نازل کنم در اعماق وجودت تویی دیدم که روز اول آفرینش بودی... همه جا این تو را می دیدم و امید بازگشتت داشتم ...گفتم تمام گناهانت را به ثواب بدل می کنم اگر تو بخواهی اما انقدر گناهانت شیرین بود که نخواستی...اما در روز محشر دیگر تو نیستی ...اعمال توست ...تجسم اعمال توست که حکم می کند...عذاب یا رحمت؟ بهشت یا جهنم ...

 

این پست در جواب شعری بود که اول پست نوشتم و به درخواست دوست خوبم کویر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 5:0  توسط تکتم  | 

عذر خواهی...

سلام دوستای خوبم ...ببخشید که یه مقدار دیر آپ می کنم اما منتظر یه پست خوب باشید که تا چند روز دیگه ی ذارم اگه انتقاد و پیشنهادی دارید حتما بذارید اگه سوالی هم در مورد دنیای بعد از مرگ دارید حتما بپرسید تا جایی که بتونم جواب میدم بازم ممنون از همه شما
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 4:59  توسط تکتم  | 

این نیستی از کجاست؟

چه شده کجایم چه می کنم ...این من نیستم ...پس کیست؟ همه چیز رنگ می بازد همه چیز دگرگون شده چهره ها نا آشنایند ...خودم نیستم...در حال فنایم ...وحشت ...ترس ...تزلزل ...چه کنم با تنهایی؟ با اضطراب ؟هیچ چیز به یاد ندارم! هیچ چیز نمی دانم !چه کنم؟ چه بگویم ؟ اینجا کجاست ؟ تاریک و سرد ...جایم تنگ است در فشارم این دیوارها انگار جلوتر می آیند....صدایی می آید! نامی که می خواند آشناست ...تکتم ...تکان می خورم... تکانم می دهند آری... منم تکتم! صدا واضح تر می شود مرا می خواند ...چیزهایی می گوید ...دارد یادم می آید ...رنگهای درهم جای خود را پیدا می کنند...باز تکانم می دهد شهادتین می گوید ...بدنم می لرزد ....اشهد ان لا اله الا الله ....اشهد ان محمدا رسول الله... اشهد ان علیا ولی الله...کلمات جادوئی آرامم می کند و امیدوار ..من ربک؟ الله    من نبیک؟ محمد(ص)   من امامک ؟ علی (ع) ...اما هنوز می ترسم هنوز وحشت دارم چون نمی دانم چه می شود ...نمی دانم بعد از این چه خواهد شد از اعمال و رفتارم می ترسم ...برای دنیاییان همه چیز تمام شد ...خروارها خاک سیاه و سرد بر پیکرم ریختند ....اما برای من تازه شروع است : شروعی دهشتناک ...هنوز در فشارم و این فشار بیشتر می شود ...دیواره این سیاه چال تکان نمی خورد اما مدام جا کمتر می شود ...تمام گناهانم اینجایند انقدر جا اشغال کرده اند که جایی برایم نیست ...به سختی نفس می کشم ... چگونه رها شوم ...اندکی فضا باز تر شده نوری سبز مانع پیشروی گناهان می شود ...تازه یادم می آید چهار روز از ماه رجب  را روزه گرفته بودم ...اینجا بدادم رسید ...کاش می توانستم باز گشتی داشته باشم تا ره توشه بیشتری همراه آورم اما افسوس که نا شدنی اشت...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 0:20  توسط تکتم  | 

مرگ دست ما نیست...

 رفتم اما بی اراده 

همیشه فکر می کردم مرگ برای من زوده ...خیلی کارا دارم چه وقته مردنه...اما من نمی تونستم وقتشو تعیین کنم دست من نبود...صبح مثل همیشه از خونه اومدم بیرون صبح قشنگی بود...یهو یه صدا یه ترمز و تا دودقیقه سیاهی...حالا می بینم اما چرا اینجوری سطح دیدم عوض شده انگار از بالا دارم می بینم انگار هنوز گیجم...اونجا چرا شلوغه بدنم چقدر درد می کنه ...اون آدم چقدر شبیه منه...نه ! انگار خوده منم ...همه جا خونه ...صداها بهم می پیچه ...نه! یعنی این آدم غرق خون منم ...راننده تو سرش میزنه ...گریه می کنه ...برای من؟ نه ...برای خودش...خودخواهیه، نمی گه حقه زندگی کردن رو ازش گرفتم ! نمی گه فرصت جبران اشتباهاتشو ازش گرفتم ، فقط میگه بدبخت شدم...پس من چی؟  مهم نیست دیگه فایده نداره...دارم پله پله از این دنیای زشتیها و نامردیها دور میشم...خوابم میاد ...خستم ...شکستن و خرد شدن خانوادم رو می بینم بعد خبر فوتم ...غیر مادر بقیه یک روزه یادشون رفت....

صدای قرآن میاد ...چرا اینجوری شدم چشمام جور دیگه می بینند...اعضاء و جوارحم جور دیگر حس می کنند ...کوچکترین تلنگر چون پتک سهمگینی بر تنم فرود میاد...همه گریه می کنند....من زار میزنم! آنها برای چه می گریند؟ نزدیکانم به فکر مراسم و تشییع هستند، دیگران هم به فکر خودشان و برنامه هاشان ...اما مادرم...خمیده تر از همیشه آرام آرام اشک میریزد ....نوری در دستش چشمانم را خیره می کند...زیر لب قرآن می خواند اما به وضوح صدایش را می شنوم...آرام می شوم...از لرزش و اضطرابم می کاهد...صدایی از اتاقی دیگر رعشه به اندامم می افکند...ازبدیهایم می گوید...از گناهانم...از زشتیهایم...صداها در هم می پیچد ... صدای قرآن ...غیبت...همهمه... فریاد می زنم...التماسشان می کنم....اما هیچ یک نمی فهمند....مادر به شان بگو تمامش کنند بگو ببخشند مرا...اما او هنوز گریه می کند...قرآن می خواند، نمی بیندم...صدایی از بیرون اتاق می گوید: برای شادی روح تازه از دنیا گذشته صلوات

با صدای صلوات حرفها پایان می یابد. اندکی آرام می شوم. عده ای داخل اتاق می آیند جسمم را که پارچه ترمه ای روی آن انداخته اند را بیرون می برند....مراسم تشییع آغاز می شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:59  توسط تکتم  | 

جهنم در قلب ماست

نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 12:20  توسط تکتم  | 

نمی خواهم بروم...

باید از این کره خاکی برخیزم، دیگر جایی برایم نیست ...اینهمه اکسیژن...اینهمه زمین خدا... سهم من چه می شود؟

یعنی دیگر سهمی از این دنیا عایدم نیست... ثروتم ...مکنت و جاه و مقامم چه می شود؟

تا به حال می خواستم بروم...بروم و از غم و درد این محبس خلاص شوم، اما حال که وقتش رسیده... خواهان لحظه ای دیگرم

نه! هنوز خیلی کار دارم...باید بمانم...نمی توانم بروم

می ترسم...نه! وحشت دارم...چگونه بروم؟ چه دارم؟ به چه رویی بروم؟

دستانم خالی است... دلم خالی است...اما نه دلم انباشته است...اما انباشته از چه؟ از گناه از کینه از سیاهی...وای بر من ...تا به حال چه کرده ام؟

به خدا چه بگویم؟ بگویم اینهمه عمر ..اینهمه دقایق را چه کردم؟ گناه بر گناه افزودم؟

چهره ام تاریک است! چگونه در مقابل او ظاهر شوم...او که سراسر نور است و رحمت!

به فرشته هایش چه بگویم؟ زبانم قاصر است...بدنم می لرزد...صورتم از اشک خیس است...خدایا هنوز برایم زود است! فرصتی جدید می خواهم...فرصتی برای جبران!

فَالیَومَ لا یُؤخَذُ مِنکُم فِدیَةٌ وَ لا مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مَاوئکُمُ النّارُ هِیَ مَولکَم وَ بِئسَ المَصیرُ

پس امروز بر نجات هیچ یک از شما منافقان و کافران فدیه و عوضی عوض نپذیرند همه منزلگاهتان آتش دوزخ و آن آتش شما را سزاوار تر است و بسیار به بد منزلی باز می گردید.

سوره حدید آیه 14

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 4:30  توسط تکتم  |